بترس از آدمهای نیمه، آدمهایی که نه میروند، نه میآیند. آدمهایی که خودخواه و خود محورند. دوست داشتنشان از دگرخواهی نیست، از خودخواهی است. دلیل ندارند، توجیه میکنند، حرف نمیزنند، طفره میروند. تو، نیاز ِ تو، خواستهی تو، کلمات تو و درد تو برایشان بیرنگ و بیحرمت است و نشان توجه ندارد. بترس از آدمهایی که بی خداحافظی میروند و یک هفته بعد از بازگشت - شاید هم بیشتر – نه خبر دادهاند، نه زنگ زدهاند و نه حتا دیدارت را خواستهاند. بترس از آدمهایی که به تو ایمان ندارند و تیرهای تهمتشان بارها نشانهات رفته و میرود اما میگویند نمیتوانند از تو بگذرند. بترس از شک، از آن که عطر هوسانگیز نفسات تنها دلیل ِ مهرش و شکی موهوم و خودکرده همه دلیل کیناش از توست. بترس از زخمی که چون در روحات تازه شود باز هوس بریدن رگهای جوانات میکنی.
بعد ِ دو هفته سردرد و چشمهای خون افتاده از بیخوابی میگویم کاش شبها بازهم بلندتر باشند و من بیدارتر. کلمهها را بارها و بارها کنار هم میچینم و از شوق میلرزم.
ادامه مطلب
رگههایی از نیاکان دورم در من زنده میشود، غروری که در غیاب تو نیز حاضر است، گیسوانم را در باد رها میکنم و شمعی میافروزم تا پارهای از روز را به اتاقم بیاورم: اتاق ِخالی پُر از جیرجیر ِ شبانهی این پهلو به آن پهلو شدن.
پُر است پیرامونام از ادعاهای دوستات دارم، از مردانی که میمیرند برایم و مردنشان هم مثل بودن و زنده بودنشان کذب محض است. با زهرخندی میگذرم، خاموش ذکر میگیرم و به دامان ِ دعاهای نیای بزرگم پناه میبرم. سرم را به خیال ِ سینهاش میچسبانم و آرام اشک میریزم. تسکین میخواهم و چشمی که دیگر منتظر نباشد.
پس زمینه: موهوم . جوزف عطیه
پاییز پُر از زمزمه است، شهر پدری پر از راز. سکوت را سَر میکشم و به سایه - روشنای نیم جان برگهای زرد میخزم. تو را میخوانم. تویی که آمدنات مثل فرو افتادن برگی محتمل است، تویی که مُهرهی مهر منی و فاتح از تمام نبردهای جهان، پیاده و خلع سلاح - تنها با لبخندی - به دیدار من میآیی. دنیا پر از بهانه است و من بهای این همه بازی و بهانه به سری بر شانهی تو گذاشتن از یاد میبرم. تو پادفریبی، تاوان را وارونه میکنی و ناامنی را آغوش. میآیی و کودک ِ خاکسترنشین من باز سبز میشود پس این پاییز.
+ لبخندهی من خانهی توست.
پی ام اس لعنتی، شکنندهگی دندههای روح، رنجهگی ِ جان و دلتنگی ِ مچالهگی توی بازوهای تو و حکایت سرگشتهگی سرانگشتانات... "لارا فابین" میخواند و من اشکریزان وسایلم را جمع میکنم. سرم گیج میرود، مینشینم کف زمین. کسی خانه نیست و من نمیتوانم از جا بلند شوم. اگر به خاطر "آریانا" نبود نمیرفتم.
تهران غبارآلود است و من سه روز است که سردرد دارم. باران نمیزند ولی زندهگی روی یک مسیر لغزنده سکندری میخورد. چیزی درونم بال و پر میزند تا آستانهی پرچیدن ِ منطق. به هیچاش میگیرم و میگذرم که یک بیاحتیاطی حسی ِ دیگر حکم پسلرزه را دارد برای من از بلا بازآمده...
از ابتدای این فصل به تمام معنی یک میزانتروپ بودهام. از هیاهو، از فکر، از خاطره، از خیال، از همهچیز و همهکس فرار کردهام و به تاریکنای درون خودم پناه بردهام. حتا گرگ و میش ساعت بازگشت که مثل نقاب به چهرهام میافتد برایم سعادت بار است و نگاه کردن به گوشی ِ ساکتام که آبستن سیمکارت جدیدی است مسرت محض میآورد. مدام درونام را میکاوم و میروبم؛ دروغ، فریب و پنهانکاری بیشترین لایههای کدورتاند که باید نباشند و گاهن لابهلایشان آدمهای اشتباهی گیر کردهاند. زنانی هم هستند - بهتر است بگویم نامهای زنانهای - که مثل رسوبات لزج چندشآوری در حفرات ذهنام تهنشین شدهاند، زنانی که نسبتشان را با خاطرم درست مثل نسبشان نمیدانم، زنانی ماننده به روسپیانی ناخوب که خاری به دامن ِ نجیبانهی خیالاند، که باید جدایشان کنم تا خالی باشم، مغرور و برکنار از رقیبان خردهپا.
تنهایی خواب ِ خدایی است و درون هرچه پیراستهتر آرامش از دسترفته در دسترستر و چیزهای از دسترفته دورتر. اما این مراقبهی بینیازی هرچقدر خوشرنگ و آب، ته - تلخ است، میوه و بر بیاعتمادی است که با دستهای زمخت در خاطر نازک ِ من کاشتهاند.
+ من به همین چند خوانندهی کم سخن و انگشتشمار خشنود و سراپا لبخندهام...
اگر دل این سو باشد و عقل آن سو، من تهمینهی سمنگاننشینام، با کودکی که سیاوُشوار و بیگناه در خود سوزاندهام تا در مرز ِ آشفتهگی نه ایرانی باشم نه تورانی! هر شب در خوابهایم شیههی رخش را میشنوم، تبدار به شبستان ِ زنانهگی ِ تن ِ خویش میشوم، گاهوار سهراب در خون خود میجنبانم و پریپیکر زندهگی را خوابگردی میکنم تا خواب بماند تقدیری که بهین مرداناش تهمتناند و به اندرونی بارور از خون و خیال ِ خویش ترکات میکنند...