میزانتروپ

پاییز پُر از زمزمه است، شهر پدری پر از راز. سکوت را سَر‌ می‌کشم و به سایه‌ - روشنای نیم جان برگ‌های زرد می‌خزم. تو را می‌خوانم. تویی که آمدن‌ات مثل فرو افتادن برگی محتمل است، تویی که مُهره‌ی مهر من‌ی و فاتح از تمام نبردهای جهان، پیاده و خلع سلاح  - تنها با لبخندی - به دیدار من می‌آیی. دنیا پر از بهانه است و من بهای این همه بازی و بهانه به سری بر شانه‌ی تو گذاشتن از یاد می‌برم. تو پادفریبی، تاوان را وارونه می‌کنی و ناامنی را آغوش. می‌آیی و کودک ِ خاکسترنشین من باز سبز می‌شود پس این پاییز.

+ لبخنده‌ی من خانه‌ی توست.

+   جمعه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۲  18:47   n  |