میزانتروپ

اگر دل این سو باشد و عقل آن سو، من تهمینه‌ی سمنگان‌نشین‌ام، با کودک‌ی که سیاوُش‌وار و بی‌گناه در خود سوزانده‌ام تا در مرز ِ آشفته‌گی نه ایرانی باشم نه تورانی! هر شب در خواب‌هایم شیهه‌ی رخش را می‌شنوم، تبدار به شبستان ِ زنانه‌گی ِ تن ِ خویش می‌شوم، گاهوار سهراب در خون خود می‌جنبانم و پری‌پیکر زنده‌گی را خوابگردی می‌کنم تا خواب بماند تقدیری که بهین مردان‌اش تهمتن‌اند و به اندرون‌ی بارور از خون و خیال ِ خویش ترک‌ات می‌کنند...

+   چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۲  11:48   n  |