رگههایی از نیاکان دورم در من زنده میشود، غروری که در غیاب تو نیز حاضر است، گیسوانم را در باد رها میکنم و شمعی میافروزم تا پارهای از روز را به اتاقم بیاورم: اتاق ِخالی پُر از جیرجیر ِ شبانهی این پهلو به آن پهلو شدن.
پُر است پیرامونام از ادعاهای دوستات دارم، از مردانی که میمیرند برایم و مردنشان هم مثل بودن و زنده بودنشان کذب محض است. با زهرخندی میگذرم، خاموش ذکر میگیرم و به دامان ِ دعاهای نیای بزرگم پناه میبرم. سرم را به خیال ِ سینهاش میچسبانم و آرام اشک میریزم. تسکین میخواهم و چشمی که دیگر منتظر نباشد.
پس زمینه: موهوم . جوزف عطیه
+ شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۲ 23:19  n
|