از ابتدای این فصل به تمام معنی یک میزانتروپ بودهام. از هیاهو، از فکر، از خاطره، از خیال، از همهچیز و همهکس فرار کردهام و به تاریکنای درون خودم پناه بردهام. حتا گرگ و میش ساعت بازگشت که مثل نقاب به چهرهام میافتد برایم سعادت بار است و نگاه کردن به گوشی ِ ساکتام که آبستن سیمکارت جدیدی است مسرت محض میآورد. مدام درونام را میکاوم و میروبم؛ دروغ، فریب و پنهانکاری بیشترین لایههای کدورتاند که باید نباشند و گاهن لابهلایشان آدمهای اشتباهی گیر کردهاند. زنانی هم هستند - بهتر است بگویم نامهای زنانهای - که مثل رسوبات لزج چندشآوری در حفرات ذهنام تهنشین شدهاند، زنانی که نسبتشان را با خاطرم درست مثل نسبشان نمیدانم، زنانی ماننده به روسپیانی ناخوب که خاری به دامن ِ نجیبانهی خیالاند، که باید جدایشان کنم تا خالی باشم، مغرور و برکنار از رقیبان خردهپا.
تنهایی خواب ِ خدایی است و درون هرچه پیراستهتر آرامش از دسترفته در دسترستر و چیزهای از دسترفته دورتر. اما این مراقبهی بینیازی هرچقدر خوشرنگ و آب، ته - تلخ است، میوه و بر بیاعتمادی است که با دستهای زمخت در خاطر نازک ِ من کاشتهاند.
+ من به همین چند خوانندهی کم سخن و انگشتشمار خشنود و سراپا لبخندهام...