میزانتروپ

 

گرمی ات زبانه کشید، فرو کشید، روزهایم دود اندود شد و همه شدند "خصم دَم سرد"؛ می بینی؟؟؟

به هیچ دلخوش َم، به پوچ ماندگارم، حیات َم به همان "موی میان ِ باد" بسته است که شیشه ی عمرم بیش از تَرَک گمانه های تو شکسته است.

هر دم، هر بازدم، نیش ِ کژدم ِ کینه جوی خیال تو و هر بازه ی زمانی زهرهای بی پادزهر جاری من!

نمی خواهم، هیچ نمی خواهم، نفس های بریده ی من پنبه ی رنج است، به رجعت گذشته هم رشته نمی شود!

 

+   چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۰  14:28   n  | 

برف که بارید یادم افتاد به دست هایی که به تعویق افتاده است، یادم افتاد به آریانای کاغذی که جایی زیر برف و خاکستر خفته است. یادم افتاد به غبار تیره ی خاک ش که بار آخر برگرفتم و روی پوست سینه کشیدم، انگار که داغ م را مسح کنم به یادآوری. یادم افتاد به فصل ها که زیر نفس های مان پیر می شوند. یادم افتاد به سی شهریور: من و تو نشسته توی تاریکی، کودکانه و دست به دست، خیره به تهران ِ گسترده زیر پاها، گوش به "blue café" یِ "Chris Reaنخ سیگار "کنت" ی که برایم از یکی گرفتی، بوسه ای روی نرمای دست َم که گفتی می ماند...

برف که بارید یادم افتاد به غربت گورستان، به قارقار کلاغ ها، به تنهایی نهایی ارواح...

 

+   سه شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۰  22:25   n  | 

 

فرمانروایی بر سرزمین ی نامسکون، غروری پوچ است. رهگذاری چون تو که مداوم می شود، تنها گاهی نیم تاج تنهایی ام را با من شریک می شود. هیچ به من می بخشد و توانایی بخشیدن َش را ندارم. سیالیت َش را در عبور می گیرد و سایه اش را جای دیگر سر می سپرد. نه ساکن است نه فاتح ،نه ماندن َش را تسلایی هست نه غلبه اش را تقلایی.

آه! فرمانروایی بر قلمرویی خالی، غروری پوچ است، سرزمین ی که چون سیاره ای گمنام، تصاحب َش فضیلت ی مطرود به شمار می آید.

 

+   شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰  23:35   n  | 

 

از گرمای یک نخ سیگار سرمای عالمی را به آغوش می کشم. آخرین نفس ها، آخرین پک ها...

 برای ترک عادت ِ اعتماد باید جاودانه شد. ترک عادت می گیرم به ترک نفَس، به ترک قفس...

 

+   سه شنبه دهم آبان ۱۳۹۰  14:19   n  |