میزانتروپ

برف که بارید یادم افتاد به دست هایی که به تعویق افتاده است، یادم افتاد به آریانای کاغذی که جایی زیر برف و خاکستر خفته است. یادم افتاد به غبار تیره ی خاک ش که بار آخر برگرفتم و روی پوست سینه کشیدم، انگار که داغ م را مسح کنم به یادآوری. یادم افتاد به فصل ها که زیر نفس های مان پیر می شوند. یادم افتاد به سی شهریور: من و تو نشسته توی تاریکی، کودکانه و دست به دست، خیره به تهران ِ گسترده زیر پاها، گوش به "blue café" یِ "Chris Reaنخ سیگار "کنت" ی که برایم از یکی گرفتی، بوسه ای روی نرمای دست َم که گفتی می ماند...

برف که بارید یادم افتاد به غربت گورستان، به قارقار کلاغ ها، به تنهایی نهایی ارواح...

 

+   سه شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۰  22:25   n  |