درختهای کهنسال سنگینتر شکوفه میکنند، میدانستی؟ در عمق استخوانهای فرسودهام، هر چقدر زمستان نقرهفامترم میکند، خوابهایم عمیقتر بهار را یاد میکنند. سکوت، این سکوت سرد، لاک ِ بلاتکلیف من را بیوقفه سختتر میکند تا در اندرون نرمتنی خیالپرور و واقعیت گریز بمانم.
جایی باید برای سخن گفتن میبود، گوشی برای شنیدن، شانهای برای آویختن. نبود، کاش سراسر بیابان و بیکسی بود ولی سراب نبود. دیگر مردنم هم به همین راحتیها نیست. امروز دیدم که یکی از کابوسهای کودکیام از زبان کسی واقعیت شد، اندک موهای تیرهام سپید شد. هراس آیندهی کودکم آمد نشست توی سینهام، تپش قلب آتش شد و سوختم. برف میآمد، من شکوفه کرده بودم، سوختم.
+ شنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۰ 23:43  n
|