میزانتروپ

خود را به یاد آر، آن‌گونه که عزیز کسی بودی و جز ماه بر پیشانی‌ات گذر نداشت. خود را به یاد آر با واژه‌هایی که چون در تو می‌خفتند در هیأت یک نوزاد یک روزه از خواب برمی‌خواستند و در نخستین نورها و صداها معجزه می‌شدند. خود را به یاد آر آن‌گونه که خنده ریسمان بود، دلخوشی‌ها رسن و غم‌ها چاه‌های کم‌آبی که می‌شد به شیطنت تنها سنگی در آن‌ها افکند.

خود را به یاد آر در تنهایی، در باران، در پاییز برگ‌ریز و در انتظار برف در پیاده‌روهای مفلوک وقتی شال‌گردن‌ات را محکم می‌کردی و در روحت چراغ رقت کوچکی روشن بود. 

خود را به یاد آر. هزار لایه اشک، هزار لایه آب، بر گردت گرداب، خود را به یاد آر.

+   سه شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۵  10:10   n  |