سیمور کلمهها من را رها کردهاند، معانی من را رها کردهاند، فقط تصاویرند که میآیند، دستم را میگیرند و لال و گنگ در برهوتی از حسهای بینام رها میکنند. بگو که بود آن که قبل از بردنم به پای چوبهی دار چینِ پیراهنم را صاف کرد و موهایم را شانه زد؟ سیمور، نامِ تو آخرین سکهی من است، با نامت هوا بخرم، نان یا مرگ؟
سیمور این تن نیمگرمی که از انتهای بیدلی خود تاب میخورد منم که بر گرد تصاویر شکنجه میگردم. سپید چون برفِ روی برفِ دم سحر میخواهم پاکیزه باشم پیش تو، نه گلآلود و مکدر چون برفِ آبدار روی خاک.
سیمور باران بارید کسی مرا نخواست، برف بارید کسی مرا نخواست، هوا آفتابی شد کسی سراغی از من نگرفت. فقط در طوفان باد تکههایی از این و آن را به سوی من آورد، تکههایی که وقتی هوا صاف شد آمدند و باز پسشان گرفتند.
سیمور، نامِِ مرا بین لبهایت تقطیع کردی، بالهایت را نشانم دادی، استخوانهای مرا به پرواز خواندی، پس بنشین و بگذار تنم را بنشانم. بگذار بگذرم و بیایم.
خستهام و خانهی من این تن نیست.