بودنات را میخواستم، در سلامت ِ انزوا، در سکوت ِ لابهلای نتهای قطعهی Für Alina ی ِ آروو پرت. دوست داشتم لحظات را در تو متراکم کنم. خلوت ِ نگاه و دستهای تو که لابهلای موهایم تابید، تنهاییات را باور کردم، نه! تنهاییات را باور نکردم، فقط باور کردم، نمیدانم چه چیزی را.
هر کس کلمات خودش را دارد، سطرهای خودش را، متن خودش را. من گمان میکردم لابهلای سطرهای تو، جایی برای ما هست، جایی برای سکوت، جایی برای آن که دست هم را بگیریم و هیچ چیز از همدیگر نخواهیم. نمیدانم، نه! می دانم، سطرهای شلوغ نمیخواستم، یک موسیقی تند با انبوه آدمهایی که دور نتها میچرخند و پیچ و تاب میخورند نمیخواستم. من دست یا سطری لابهلای سطرهایم، بین دستهایمان نمیخواستم. من هیچ گمان نمیکردم بخواهی جوهر بپاشی بین سطرهای مشترکمان که آن طور برایم عزیز بودند....
من یله شده بودم در سکوت بین نتها، سکوت ِ بین کلمهها، سکوت بین سطرها و سکوت ِ سپید خلوتی که ساخته بودیم، گمان میکردم سکوت امنترین جای این دنیای پرهیاهوست. گمان میکردم سکوت اعتماد است، نمیدانستم این سکوت معنی کتمان و پنهان کاری و انکار میدهد. چه میدانستم این سکوت به سادهگی من برگزار شده و تو از روز نخست من را با این سکوت سربریدهای...
موسیقی متن: Für Alina/ Arvo Pärt
پ.ن: این پست در اصل بیست و یک شهریورماه نوشته شده و آخرین نوشتهی من است که اینجا ثبت میشود.